.................................
در آستانه ی بیست و دو سالگی...
عجیبه همیشه روزهای تولد ولی با همه ی این حرفها تولدم مبارک:دی
این شبیخون بلا باز چه بود؟
خبر مرگ منتظری وسط تمرین ارکستر مثل پتک خورد تو سرم!
اس ام اسو محمد فرستاد و من نتونستم جلوی اشکامو بگیرم..
چرا اینجوریه وضعیت؟؟؟؟
اون از مشکاتیانو اون از پایور...
خیلی وقت بود که چیزی ننوشتم تا بلکه شاید یه چیزایی بهتر بشه و بعد بیام و با انرژی باشم ولی انگار سال ٨٨ سر سازگاری نداره با ما!!
من براش احترام قائل بودم وحرفاش توی این ۶ ماه آرامش این دل بود.
آخ خدایا چرا!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی...
روزهای عجیب...عمیق و غلیظ...
من و این همه فکر...
این همه فکر...
دلم...!
دلم کوچه های زرد
باران های تند
سیب های قرمز
باد های سرد
ژاکت بافتنی کلفت
دست های یخ کرده
دلم انگیزه های بزرگ
و پشتکارهای بلند میخواهد
دلم روزهای بی دغدغه
قدم زدن های طولانی و بی هوا از هفت تیر تا ولی عصر میخواهد
وقتی که اسمان ابری باشد و هوا بوی پاییز بدهد
دلم شاید از این همه نگرانی برای فردا خسته است
از این همه فکر خسته است شاید که اینگونه بهانه میگیرد و آرام ندارد
ببینم این پاییز قصد آمدن ندارد به طور رسمی!؟
فکر میکنم دقیقا وقتشه که برگ درخت بریزه و کلاغا دسته دسته برن به سوی باغ ها
وقتشه که پاییز خودی نشون بده چون نصف چیزهایی که دلم میخواد به راحتی به دست میارم با اومدنش....
بلدی؟
باید بلد باشم که وقتی کاری را میکنم تمام عواقبش رو بپذیرم...
باید یاد بگیرم که اگر روزی تو رفتی بپذیرم !!که وقتی نباشی رندگی ام به تراژدی تبدیل نشود...
باید ٢١ سالگی را بلد بود..
آدم باید خیلی چیزهایی را که بلد است و به روی مبارک نمی آورد از قعر زندگی بکشد بیرون و بزند توی صورت زندگی!
آدم باید بلد باشد غم هاش طولانی نشن..
حالا کاش منم یه کم آدم میشدم!!
و بلد میشدم چیزایی رو که باید بلد باشم
...
|
|
|
|
! هی رفیق تو اینقدر خوشگلی ! که هی بارون می گیره
ریچارد براتیگان |
پاییز
آه مهر دوست داشتنی....
آه پاییز نجیب من...
چه سعادتمندم من امروز که تو آمدی.......
راست میگفت اخوان:تو پادشاه فصل هایی
نه اصلا تو پادشاه همه ی مایی
خوش امدی رنگ رنگی من...
خوش آمدی:)
سنجد:برمیگردم...خخخخخخخام!
دلم تنگ شده واسه اینجا..
یکی از همین روزها برمیگردم.....

